من کفر می گویم
امشب
وقتی آیه های دوست داشتنت را
تکذیب می کنم
وقتی
بتت را می شکنم
من کفر می گویم
کافر می شوم
هستم
بگذار پرستش را برای کسانی که
ایمان به هیچ دارند و پوچ
من آدم زمینی ام
نادیده ها را باور ندارم
کفر میگویم از عشقت
شب بیداری هایم را
مدیون کسی هستم
که
از خستگی ِشبگردی هایش،
شب، به نیمه نرسیده
خوابش میبرد....

شب آمد
غصه آمد
لحظه گم شد......
من و تنهاییت یک عمر بیدار
نشسته یک وجب کابوس بی عشق
به پرچین کنار خشت دیوار......

جای یک سین بر سر سفره ی دلم خالیست
هفت سین عید را که می چینم
چیزی در دلم مرا چنگ می زند....
سین نارسیده ی سفره ی دلم
تورا جشن خواهم گرفت روزی....
شیفته آریا--------------------

مترسک جان
دنیای من با تو در هم آمیخته
ما دشمنان نا نوشته ی روزگاریم
من از تو و تو از من
ما ز هم بیزاریم
و گام هایش جسم بی جانش را یدک می کشند
لباس هایش ژنده
معده اش قحطی زده
لبهایش ترک خورده
چشمانش بی فروغ
فردایش نامعلوم
کودکی 8 ساله...
نفس هایش بوی گرسنگی می دهند
و انگشتان ظریفش از شدت ضعف می لرزند
فقر درون کوچه ها فریاد میزند
و بجای دوره گردهای پیر
کاسه های خالی از طعام ، می فروشد
خانه ها از اموال تهی
جیب ها از دارایی
و انسان ها از اعتبار
.
.
می کشد به دیوار ترکه ی چوبی را
و صدای دمپایی های پلاستیکیش
خواب یک بعد از ظهر گرسنه را بر هم میزند
جایی
دور تر از اینجا
هنوز هم خرده فروشی
بوی نان میفروشد.....

نفس حبس کرده ام
با چشم بسته
می خواهم دوباره تورا آرزو کنم
سر و صداها را فراموش کن
بیا قدری در کنار من بنشین
امشب شب میلاد من است
شب آرزویی با فوت شمعی
دستهایم در هم چسبیده اند
بسکه گره آرزویم را تنگ گرفته ام
پروردگارا....
تنهایی را بر من بس است
دستهایش را
نفس هایش را
چشم ها ، خنده ها و گریه هایش را سهم من کن
مرا بیش از این آرزویی نیست

غرقم در کابوس یا رویا
نمیـــــــدانم
تو در منی یا من در تو
نمیـــــــدانم
لبهای تو نمِ ِ اشک گرفته اند یا لب های من
نمیــــــــدانم
باز از پنجره
صبحی دیگر به تنهاییهایمان سرک می کشد
لبریز از تو
و
خالی از خود می شوم
چشمان تو مرا زیبا می کند
چشمان تو مرا رها می کند
دیگر ،کام از سیگار نخواهم گرفت
تعبیر رویاهایم
کابوس داشتن و نداشتن توست
تو در رویاهای من اسیر شده ای
یا من
در خیال تو جا مانده ام.....
پرده ها را بکش
میخواهم در تو غرق باشم...........

از مقابل ایستگاه اتوبوس ما
زیبا رویی عبور می کند
که عده ای او را فاحشه می نامند....
او چشمان زیبایی دارد
و لبخندش بسیار گیراست
او به شدت آراسته و خوش پوش است
و بوی عطرش فضا را پر می کند
هر روز مردهای زیادی منتظر آمد و شد او یند
من آن به ظاهرمردها را دوست ندارم
زیرا همچنان که حریص داشتن اویند
همچنان هم، بد ِاو را می گویند
من آن فاحشه را بیشتر دوست میدارم
او شبیه خودش است
با ظرافتی زنانه
لباس های روشن
و آرایشی مات
او را دوست دارم وقتی هرروز جیب بچه های گل فروش را
با لبخند پر می کند
دوستش دارم با اینکه حرف و حدیث های زیادی از او شنیده ام
با اینکه میدانم زنان زیادی
او را نفرین می کنند
یا مسیر چشم ها ی هوسران مردهایشان را
از راه عبور او کج می کنند
دوستت دارم با انکه نمیدانم گناهت چیست
و نمیدانم آیا جرمت فقط داشتن
اندامی زنانه است
یا پوشیدن لباس های روشن
و یا چهره ی دلربایت....
با آنکه تورا فاحشه نمی دانم...
اما
دوستت دارم فاحشه...
که حس می کنم
هرگز دوست نداشتم
بدجنسی ِ میدونم
اما
گاهی توی دلم آرزو می کنم
مثل من دلت بگیره و درمون نداشته باشه
گریت بگیره و پایون نداشته باشه
اما آخه دلم نمیاد
اشکم می گیره به این فکرام
بغضم میگیره
آخه عاشقتم.....
یه خورده انصاف داشته باش.....
میفهمی منو؟؟؟؟؟